شیوانا با چند تن از شاگردانش همرا کاروانی راه میسپردند .در این کاروان یک زوج جوان بودند ویک زوج پیر و میانسال. زوج جوان تازه ازدواج کرده بودند و زوج پیر سالها از ازدواجشان گذشته و گرد سفید پیری بر سر و چهرهشان پاشیده شده بود .در یکی از استراحتگاها زن جوان به همرا بانوی پیر به همرا زنان دیگری از کاروان برای چیدن علف های گیاهی از کاروان فاصله گرفتند و شوهران آنها کنار شیوانا و شاگردانش در سایه نشستند و از دور مواظب آنها بودند .در این هنگام زن جوان و زن پیر روی زمین نشستند و با نارحتی به پاهای خود چسبیدند .یکی از شاگردان شیوانا به آن دو اشاره کرد و گفت آن جای که آنها ایستادهاند پر از خارههای گزنده است و اگر این خارها در پای انسان فرو روند درد زیادی را به همرا دارند .به گمانم این خارها در پای آنها فرو رفته است .مرد جوان بی خیال با خنده گفت بگذار عذاب بکشند تا دیگر هوس علف چینی به سرشان نزند !مرد پیر در حالی که چهرهاش بسیار درهم شده بود و انگاری داشت درد می کشید از جا پرید و به سمت همسرش دویدو به کمک او رفت .مرد جوان هم با خنده دنبال او رفت تا به همسرش کمک کند شب هنگام موقع استراحت شیوانا با شاگردانش کنارآتش نشسته بودند و راجع به وقایع روزانه صحبت میکردند .شیوانا در حین صحبت گفت متوجه شدید مرد پیر چقدر همسرش را دوست دارد ؟!حتی بیشتر از مرد جوان؟! یکی از شاگردان با تعجب گفت ازکجا فهمیدید که عشق مرد پیر بیشتر از جوان بود ؟!هر دو برای کمک نزد همسرانشان شتافتند ؟شیوانا تبسمی کرد گفت: از روی چهرهشان !مرد پیر وقتی متوجه شد به پای همسرش خار گزنده فرو رفته همان لحظه درد تمام وجودش را فرا گرفت و چهره اش در هم رفت و چنان از جا پرید انگار همزمان او هم به پایش خار فرو رفته است و همپای همسرش داشت زجر می کشید .اما مرد جوان با وجودی که زن جوانش داشت عذاب می کشید با او "هماحساس" نبود و درد او را درک نمیکرد و می خندید و جملاتی می گفت تا خودس را توجیه کند و همسرش را سزاوار نارحتی بداند .
عشق واقعی یعنی نارحت شدن از درد محبوب و شاد شدن از شادی او...
نظرات شما عزیزان: